بالاخره استخدام شدم

سلام مامان شهناز هروز که میگذره فکر میکنم بیشتر باور نمیکنم که دیگه پیشم نیستی و دلم میگیره ولی باهات حرف میزنم حتی هنوزم برات تو اینستاگرامت چیزای باحال که دوست دارم برات می فرستم ولی هیچوقت تیک نمی خوره 🙁

مامان شهناز بالاخره بعد از دو سال کارهای طراحی وب سایت بصورت ازاد، با کمک دوستم آرش تونستم یکی از بهترین بانک های کانادا استخدام بشم حدس بزن تو چه حرفه ی ! همون حرفه ی که همیشه عاشقش بودم برنامه نویسی ولی حیف نیستی که بهت زنگ بزنم بگم مامان خیلی خوشحالم با این حال مطمینم که پیشمی و مراقبمی

شبی نشده که بهت فکر نکنم و دلم نگیره!

دیشب ماه کامل بود مثل قرص قمر مثل صورت ماهت که دیگه ندارمش تا نازش کنم به نگار گفتم کاش مامانم بود گفت اوناهاش داره نگاهمون میکنه نگاه چه صورتش روشنه مثل همین ماه.

مامان اصلا باورم نمیشه ۲۰۹ روز گذشته انگار همین صبح بود که باهات حرف زدم هیچ جوره نمی تونم باور کنم که نیستی ولی همیشه صدات هست تصویرت هست و مهمتر از همه محبتت تو قلبمه که همیشه جاش ثابته.

راستی بابا هم حالش خوبه یکم دیگه میخوام بیارمش پیش خودم مدتی پیشم بمونه بره و بیاد و با خیال راحت بگرده نگران هیچی نباشه .

هنوزم گاهی تند میشه باهام ولی باباجیه دیگه می شناسیمش خیلی مهربونه در کل، تو دلش هیچی نیست جز محبت، باباجی دلتنگته خیلی خودت که میبینی رفته برات کلی چراغ خریده که نترسی هیچوقت و شب تا صبح برات روشن میکنه.

سعیده و سعید هم خوبن تا جایی که بتونم حواسم بهشون هست نگران هیچی نباش حواسم هست

حتی امیر حسینم راه انداختم هروز یادته میگفتی حواست بهش باشه الان دیگه راه افتاده فکر کنم چند وقت دیگه توی شرکت خوب و برنامه نویسی استخدام بشه.

مامان مرسی که با اینکه ازم خیلی دوری ولی میایی به خوابم هر چند روز یه بار یکم بیشتر بیا پیشم باهم حرف بزنیم شاید واقعیت وقتیه که من خوابم.

راستی خاله شمسی هم چند وقت پیش سالش بود دیگه پیش هم هستید الان و خوشحالید مطمینا ولی من و صالح خیلی تنهاییم دلمون براتون تنگ شده.

هنوز وقتی سیاوش قمیشی گوش میدم یاد خونه باغستان می افتم که صالح سیاوش قمیشی میخوند تو و خاله شمسی داشتید برای سعیده داشتید فکر کنم چیزی می دوختید. هیچوقت یادم نمیره اون دوران و هیچوقت یا حتی موقعی که با خاله شمسی رفتیم ویلاشون چقدر خوش گذشت

یادش بخیر یادش بخیر

دوست دارم مامان برام دعا کن بازم مثل همیشه